مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
436
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
است و آن افعى كه با من مجادله ميكرد و قصد بردن ناموس من داشت ، او وزير ملك اسود و نامش درفيل بود . و او به من عاشق گشته ، مرا از پدر خواستگارى كرد . پدرم در خشم گشته ، او را پيغام داد كه : اى پليدترين وزرا ، ترا رتبت چيست كه دختران ملوك تزويج كنى ؟ آن پليدك از اين پيغام در خشم گشته ، سوگند ياد كرد كه ناموس مرا ببرد . پيوسته بهرجا كه ميرفتم ، بر اثر من بود تا اينكه ميانهء او و پدرم جنگها شد . پدرم بوى ظفر نتوانست يافت ، كه شجاع و مكار بود . و من بهر زمين كه ميرفتم ، او بوى مرا ميشنيد . در آن سرزمين به من درمىپيوست . تا اينكه من از وى رنجهاى بسيار بردم . پس از آن به صورت مار برآمده ، بدان كوه رفتم . او نيز به صورت افعى برآمده ، به من درپيوست و با من مجادله آغازيد . من بسيار جهد كردم . خلاصى نتوانستم يافت تا اينكه تو پديد آمده ، با سنگش بكشتى . من آنگاه به صورت اصلى بازگشته ، با تو گفتم كه : تو را بر من احسانى شد كه آن احسان را ضايع نكند مگر تخمهء حرام . و من پيوسته در خيال تو بودم كه چگونه ترا پاداش دهم تا اينكه ديدم كه برادرانت با تو اين كيد و مكر كردند و ترا در دريا افكندند . من بسوى تو شتافته ، ترا از هلاك نجات دادم . اكنون اكرام تو بر من و پدر و مادرم فرض است . پس از آن گفت : اى مادر ، او را گرامى بدار . مادرش گفت : اى آدمى ، تو با ما نكوئى كردهاى . مستوجب نكوئى و اكرام هستى . پس فرمود حلهاى كه قيمت گران داشت ، با جملهاى از گوهرها و معدنيها به من دادند . و خادمان را گفت : اين آدمى را نزد ملك بريد . مرا نزد ملك بردند . ديدم كه بر كرسى نشسته و عفريتان در برابر او صف زدهاند و از بسيارى گوهرها كه بر او بود ، چشمم خيره گشت . چون مرا بديد ، بر پاى خاست و مرا گرامى بداشت و مالى بسيار مرا بذل كرده ، گفت : او را نزد دختر من بازگردانيد تا به مكان خويشتن بازش گرداند . آنگاه مرا نزد سعيده آوردند . او مرا با مالهائى كه به من داده بودند ، برداشته ، به هوا بپريد . مرا كار بدينجا رسيد . و اما رئيس كشتى در حالتى كه مرا به دريا انداختند ، بيدار گشته ، پرسيد كه :